...

...
_ تا به حال عاشق بودی؟
_ کتابش را بست و با چشمانی متعجب نگاهی به من انداخت! عاشقی ... نه!
_ لبخندی زدم و گفتم مگر می شود عاشق نبود، مگر می شود هر روز که چشم باز می کنی یک عاشقانه ی آرامی را رقم نزنی، همینکه چشمانت را باز می کنی، کمی پلک میزنی تا یادت بیاید1 کجای این زمان هستی. بعد لبخند میزنی و می دانم خدای مهربان هم با لبخندت لبخند میزند، یعنی عشقی که لازم نیس حتما" طرف دومش حضور فیزیکی داشته باشد.
همینکه آدم های توی زندگیت را هر روز صحیح و سالم می بینی، همینکه هربار خورشید و ماه و شب و روز و گل و گیاه و آب و خاک و آتش طبق وظیفه ی همیشگیشان عمل می کنند یعنی عشق و تو هر روز عاشقی می کنی.
مگر می شود رو به روی معبودت بایستی و عاشقی نکرده باشی که به راستی آن تمامش عشق است. مگر می شود به این مهمانی دعوت شده باشی و هر لحظه اش طعم شیرین یک عاشقانه ی بی نظیر را نچشیده باشی.
...
پ.ن 1: من خودم هر وقت از خواب بلند میشم مثل اصحاب کهف میشم نمی دونم چرا اصلا" دیرررر موقعیت به دستم میاد :))
+ توی این یک ماه سعی می کنم نوشته های الکی ننویسم که ذهنتون با خوندنش اذیت بشه :) دوست دارم حال خوب این روزامو باهاتون قِسمت کنم.
+ به یکی میگم حالم این روزا خیلی خوبه میگه متاسفم همه روزای آخر عمرشون حالشون خوبه.
من :))
اون :|
+ اگر حرف آزاردهنده ای نوشتم و باعث اذیتتون شده امیدارم منو ببخشین :)
+ همیشه لبخند بزنین اونم از ته دل و بدونین هیچ چیزی تو این دنیا ارزش غصه خوردن و اون منحنی رو به پایین لباتون و نداره :)
+ یک سوال: اگه قرار باشه عشق و توصیف کنین چطوری توصیف می کنین؟